چرا باید تن بدهیم؟ خبری از انسان شناسی نیست!؛ نقدی بر فیلم پارتنوپه

فیلم«پارتنوپه»، ساخته پائولو سورنتینو، در نگاه نخست تصویری از زیبایی، نوستالژی و جستجوی خوشبختی به نظر میرسد. دوربین در میان قابهای باشکوه از ناپل میچرخد، غرق در نورها و رنگهای دلفریب، و در کنار شخصیت اصلی، پارتنوپه، حرکت میکند که ظاهراً در پی معنایی برای زندگی است، ولی تصویر در تلاش برای بازنمایی جنسی و غریزی اوست. اما هنگامی که دقیقتر نگاه کنیم، شکافی آشکار در میان آنچه فیلم میخواهد بگوید و آنچه واقعاً به تصویر میکشد؛ آیا این فیلم حقیقتی از زندگی را نشان میدهد، یا صرفاً یک نمایش و بازی بصری است؟ آیا میتوانیم چیزی فراتر از زیبایی سطحی تصاویر در آن بیابیم؟
شخصیت پارتنوپه در فیلم نه یک جستجوگر حقیقت، بلکه بیشتر یک شاهد خاموش است؛ کسی که بیشتر در قابها حضور دارد تا اینکه حقیقتاً چیزی را کشف کند. او میبیند، اما تجربه نمیکند. احساس میکند، اما تغییر نمییابد. این فقدان درگیری واقعی با جهان پیرامون، باعث میشود که فیلم نه به تجربهای زنده، بلکه به مجموعهای از تصاویر زیبا بدل شود که ارتباطی با حقیقت زیستن برقرار نمیکنند.
پارتنوپه، بهجای آنکه درگیر کشف یا جستجوی چیزی باشد، در قابهایی محدود شده است که بیشتر بر سطح تأکید دارند تا بر عمق. او در روایت فیلم سرگردان است، اما این سرگردانی هیچ پرسش یا کشمکشی را برنمیانگیزد. ما شاهد لحظات گذرا و ظاهراً شاعرانهای هستیم، اما هیچ حرکت یا تحول واقعی را احساس نمیکنیم.
فیلم به نظر میرسد که میخواهد تصویری از جستجوی معنا ارائه دهد، اما در واقع، این جستجو هیچگاه آغاز نمیشود. شخصیت اصلی در فضایی بدون نقطه اتکا معلق است؛ او نه به لحاظ درونی تغییر میکند و نه در تعامل با دنیای بیرون چیزی را دگرگون میسازد. در نتیجه، این پرسش مطرح میشود: چرا باید تن بدهیم؟ چرا باید روایت را دنبال کنیم، وقتی چیزی فراتر از سطح در آن یافت نمیشود؟
یکی از نکات منفی فیلم در شیوه نمایش ناپل نهفته است. اگر شخصیت اصلی عاشق این شهر است، پس چرا شهر را بهگونهای به تصویر میکشد که انگار او تنها یک تماشاگر از دور است؟ ناپل در فیلم نه بهعنوان یک مکان زنده، بلکه همچون یک پسزمینه زیبا ارائه شده است. این شیوهی نمایش، پرسشی بنیادین را مطرح میکند: آیا میتوان فضا را از فرد جدا کرد و همچنان انتظار داشت که او با آن ارتباط برقرار کند؟

فیلم میتوانست ما را به درون تجربهی پارتنوپه از ناپل ببرد، اما این کار را نمیکند. ما هرگز احساس نمیکنیم که او چگونه در این فضا تنفس میکند، چگونه از کوچههای باریک عبور میکند، چگونه لحظات را لمس میکند. در عوض، آنچه میبینیم نماهایی ترکیبشده از زیبایی تصویری است که بیش از آنکه احساسات شخصیت را منتقل کند، خود را به رخ میکشند. در این میان، آنچه فیلم از دست میدهد، امکان تجربهی فضاست، زیرا زیستن در یک مکان چیزی فراتر از تماشای آن است.
اگر فیلم قرار است درباره معنای زندگی، خوشبختی یا عشق باشد، این مفاهیم چگونه در آن آشکار شدهاند؟ در بهترین حالت، چیزی که فیلم ارائه میدهد، صرفاً مجموعهای از جذابیت ها در نماها و لحظات گذراست. اما آیا این کافی است؟ آیا سینما چیزی بیش از یک ترکیب تصویری نیست؟
یک اثر زمانی موفق است که امکان تجربه را برای مخاطب فراهم کند، نهفقط امکان تماشا را. تماشا یک رابطهی منفعلانه با تصاویر است، اما تجربه ما را درگیر میکند، ما را وارد جهان فیلم میسازد، ما را به همراه شخصیتها پیش میبرد. در پارتنوپه، این امکان تجربه هرگز ساخته نمیشود. ما فقط میبینیم، اما هرگز حس نمیکنیم.
حتی در لحظاتی که باید با دیگران ارتباط برقرار کند، چیزی ورای ظاهر از او نمیبینیم. او نه از طریق کنشهایش، نه از طریق دیالوگهایش، و نه از طریق تجربههای درونیاش، امکان نزدیکی به زندگی را ایجاد نمیکند. به نظر میرسد او در جهانی بیمعنا پرسه میزند، بدون آنکه واقعاً آن را لمس کند. این همان نقطهای است که فیلم شکست میخورد: سینما باید بتواند امکان دیدن را بسازد، نه اینکه فقط قابهایی برای تماشا ارائه دهد.
مشکل دیگر فیلم، پایان آن است. در لحظات آخر، استاد انسانشناسی او که تنها شخص حقیقی و قابل لمس فیلم است، تلاش میکند مفهوم دیدن را با عبور از عشق و لذت تعریف کند. این لحظه، بهجای آنکه یک جمعبندی طبیعی برای مسیر فیلم باشد، بیشتر شبیه یک وصلهی ناهمگون است. فیلم هرگز زمینهای برای چنین نتیجهگیری فلسفی نمیسازد و این دیالوگها بیشتر شبیه به یک “افزوده”ی ناگهانی هستند تا یک پایانبندی منطقی.
نقد دیگر این است که فیلم در کل مسیر خود در یک حالت معلق حرکت میکند. اگر شخصیت اصلی هیچ تلاشی برای درک یا تغییر مسیرش نکرده است، چگونه میتوان نتیجهی پایانی را باورپذیر دانست؟ اگر فیلم تا انتها، جستجوی معنا را صرفاً به نمایش تصاویر محدود کرده، چگونه میتوان انتظار داشت که در لحظات آخر، بهیکباره به یک نتیجهی فلسفی دست یابد؟ این تناقض باعث میشود که پایان فیلم نهتنها ناگهانی، بلکه بیریشه به نظر برسد.
«پارتنوپه»، میتوانست به رابطهی میان زیبایی و خوشبختی بپردازد، اما در نهایت، تنها یک کلاژ تصویری باقی میماند. فیلم میتوانست تجربهای عمیق از زیستن را ارائه دهد، اما بهجای آن، صرفاً لحظاتی بصری را کنار هم قرار داده است که بیش از آنکه ما را به تفکر وادارد، تنها نگاه ما را فریب میدهد و این همان جایی است که پارتنوپه در آن ناکام میماند: در فراهم نکردن امکان تجربه، در ناتوانی از ایجاد رابطهای میان تماشاگر و جهان فیلم، و در محدود کردن خود به قابهایی که فقط برای دیدهشدن ساخته شدهاند، نه برای زیستن.