یادداشتهایی بر آثار نوزدهمین دوره جشنواره سینما حقیقت

فرصت فراهم شد تا چند روزی در جشنواره نوزدهم حقیقت حاضر باشم و چند مستند را ببینم. پیش از اشاره به آنها مایلم به چند نکته بپردازم. یکم؛ سازه پردیس ملت به خودی خود برای برگزاری جشنوارهها بد نیست. لااقل بهتر از پردیس بیهویت چارسوست که میبایست از میان فروشندگان گوشی و لوازم جانبی و رستورانها چندین طبقه خودمان را بالا میکشیدیم تا برسیم به سالنها. اما وضعیت دسترسی و حمل و نقل عمومی آن اینقدر بد است که بارها این پرسش را در من ایجاد کرده است که وسط اتوبان مگر جای احداث سینما و برگزاری جشنواره است که مردم را اینچنین به مشقت میاندازید. یاللعجب که پس از چندین دهه هنوز یک جای مناسب و بهدردبخور احداث نشده که تبدیل به محل دائمی برگزاری جشنوارههای هنری شود.
دوم؛ همه از جمله عوامل برگزاری جشنواره از چند ماه قبل میدانند که بناست در فلان روز آغاز به فعالیت کنند اما این تبدیل به عادت شده است که کارها را دقیقه نود انجام دهند. ممکن است برای خیلیها این بینظمیها تبدیل به عادت شده باشد و مسئله مهمی نباشد اما برای من هرگز عادی نخواهد شد. شایسته نبود که اصحاب رسانه و صاحبان کارتها، در روز اول، بروند صف بایستند تا کارتشان پیدا شده و تحویل داده شود. و مضحک بود که برنامه نمایش روزانه آثار، پس از آغاز به کار جشنواره و بلیتفروشی منتشر شود. آقای حمیدیمقدم که سالهاست دبیر این جشنوارهاید، این کارها را باید پیش از آغاز جشنواره انجام دهید!
سوم؛ چه لزومی دارد که این حجم از آثار در جشنواره حضور پیدا کنند آن هم در شرایطی که تعداد قابل توجهی از آنها شایستگی آن را ندارند. اگر به فکر وقت ملت نیستید حداقل به فکر اعتبار جشنواره باشید. اینکه این تنها محفلی است که مستندسازان به آن امید دارند تا اثرشان دیده شود توجیه مناسبی برای حضور آثار ضعیف در جشنواره سینما حقیقت نیست.
چهارم؛ هر چه روند کار از صفر تا صد شفافتر شود، بساط زدوبندها، فشارها و لابیهای غیرمنصفانه و غرزدنهای بیجای سازندگان کمتر خواهد شد. امید که تمام جشنوارههای هنری ما به سمت این شفافیت حرکت کنند.

پنجم؛ در این دوره توانستم تعدادی از آثار را ببینم که درباره برخی از آنها خیلی موجز نظرم را مینویسم:
ابوالمشاغل:
اگر یکی از مصائب مملکت ما این است که خیلیها روی به دلالی و انباشت سرمایه میآورند و پشت هر ایده تولیدی یک 《نمیشود》 بزرگ را علم میکنند ابوالمشاغل نقطه مقابل همه اینهاست. پیرمرد و همسرش خستگی نمیشناسند و کار میکنند نه برای انجام و اتمام چیزی، کار میکنند تا کاری دیگر را شروع کنند. این همان روحیه و انگیزه غایبی است که ایران به آن نیاز دارد. آنها از هیچ، همه چیز میسازند.
چهارراه حوادث:
موضوعی که چهارراه حوادث دست روی آن گذاشته؛ یعنی سوانح رانندگی از مهمترین مسائل مملکت است که شاید خیلیها از آن مطلع باشند اما برایشان عادی شده است. اما پرداخت مستند، با وجود آنکه تلاش میکند پیچیدگیها و حلقههای کوچک و بزرگ این زنجیره به هم پیوسته را ترسیم کند چنگی به دل نمیزند. نه کلوزآپهای پرشمارش از مصاحبهشوندهها و نه تدوین نهچندان منسجمش و نه ریتمی که از نیمه های کار افت میکند هیچیک اجازه نمیدهد اثر اوج بگیرد. ما با یک مستند متوسط مواجهیم.
مشتزنی در رینگ ترجمه:
مشتزنی در رینگ ترجمه مستند شلختهای است هم در روایت و ساختار و هم در تدوین. این شلختگی را شاید از خود سوژه به ارث برده باشد که دستی در همه علوم و رشتهها برده بود. پژوهش کار هم چندان عمیق نیست و شاید برای همین همان ابتدا به ما میگوید که منابع چندانی در خصوص ذبیحالله منصوری وجود ندارد. با این وجود، انتظار میرفت از افراد صاحبنظر و خانواده او در مصاحبهها استفاده شود تا این خلاء پر شود که این امر هم تقریبا اتفاق نیفتاده است.
ارس رود خروشان:
احساس کردم در حال تماشای یک مستند ملالآور در دهه 80 از شبکه یک سیما هستم. اینکه فیلمساز خود رود ارس را راوی قرار داده است نه جذابیتی به کار افزوده، نه ابتکار خاصی به حساب میآید و نه حتی به شاعرانگی اثر کمکی کرده است. این احتمالا از آن مواردی است که اسم فیلمساز بیشتر از اثرش کار میکند!
نبض در خط مقدم:
دغدغه و تلاش مرتضی شعبانی قابل احترام است اما انتظار بیشتری از او میرفت.
سایههای جنگ:
کاری که شعبانی نتوانسته چندان در اثرش انجام دهد را محمد خزلی در سایههای جنگ انجام داده است. یک مستند فرمگرا که به شدت احساسات مخاطب را درگیر میکند، مصائب مردم لبنان را برایمان ملموس میکند و درک درستی از زیباییشناسی را ارائه میدهد. موسیقی، متن و برخی از قابهای مستند تا مدتها در ذهن باقی میماند. سایههای جنگ یکی از بهترینهای این دوره از جشنواره بود که در طول برگزاری آن، چندان دیده و مطرح نشد.
برافتو:
برافتو هیچچیز به ما نمیدهد. نه جغرافیا، نه تاریخ و نه پاسخ به هیچکدام از پرسشهایی که برای مخاطب ایجاد میکند. آیا تماشای چند پیرزن که در ناکجاآباد در حال تراشیدن نمک هستند کافی است؟! نمیتوان نام این الکن بودن را سبک فیلمساز گذاشت.
راش:
یک مستند متوسط از نیما مهدیان که بیش از حد به آن توجه شد. احتمالاً خیلیها تحتتأثیر ابتکار او در کنار هم قرار دادن راشهای جنگ 12 روزه قرار گرفتهاند اما واقعیت این است که از نظر من، فیلمساز مشتی راش از آن دوره تهیه کرده است بدون آنکه بتواند سناریو و متن منسجمی روی آن سوار کند. در نتیجه، از هوش خود استفاده کرده و مشتی ماده خام را جای محصول نهایی به ما قالب کرده است. راش اساساً متن و انسجامی ندارد و حتی تصاویر چندان نابی هم ندارد. او شاید بعدا بتواند یک مستند از روی این راشها بسازد به شرطی که مخاطب ماده خام را به جای محصول نهایی از او تحویل نگیرد!
مثل هیچکس:
این احتمالاً جالبترین مستندی بود که در جشنواره دیدم. ماجرای دو تروریست که قرار بود حاج قاسم سلیمانی را ترور کنند اما سرنوشتشان به اعدام ختم نشده است. احساسات مختلفی را با این مستند تجربه کردم. اثر هم آموزنده است، هم بازسازیهای خوبی دارد که اگر در پایان کار به آن اشاره نمیشد اساساً بعید بود مخاطب متوجه شود و هم پس از کپشن پایانی حس اضطراب و رعبی در مخاطب ایجاد میکند که معلوم نیست دقیقاً مقصر آن کیست و چه کسی باید پاسخگوی این خطر بالقوه باشد. اما ورای از اینها، آنچه به اثر ارزش دوچندانی میدهد این است که نشان میدهد هنوز هم میشود بدون کلیشه، ابعاد منحصربفردی از زندگی حاج قاسم را روایت کرد. مردی که بدون اغراق، زندگی پیمبرگونهای داشت که بعید است مثل او تکرار شود.
زندهگیر:
مستند زندهگیر آنقدر الکن و ضعیف است که مجبور است مدام با کپشن و توضیحات خودش را کامل کند. در تصویر تقریبا هیچ چیز به مخاطب ارائه نمیشود و هر چه هست همان چند خط توضیحات است. این یکی از آن کارهایی است که حضورش در جشنواره زیادی است.
من جلال آل احمد هستم:
خود مستند و حاشیهاش نشان از این داشت که فیلمساز برای خودش و مخاطبش ارزش و احترام زیادی قائل است. یک اثر تمیز و شسته و رفته که تلاش میکند جلال را به نفع جریان یا گروه خاصی مصادره به مطلوب نکند و او را آنگونه که بوده است نشان دهد. پیش از آغاز مستند یک بازی فکری در شمایل حل پرونده مرگ مشکوک جلال به مخاطب داده شد که ایده جالبتوجه و تازهای بود و ارتباط مخاطب با اثر را پس از تماشای آن هم استمرار میبخشد.
صغری رئیس:
مرور این مستند را در شماره دوم مجله مستند نوشتهام بنابراین اگر خلاصه و در حد چند کلمه بخواهم بگویم، با اثری مواجهایم که ارزش دیدن دارد، عواملش شاخصاند و سوژهاش باب گفتگوهای فلسفی و روانشناختی را برایمان باز میکند و همه اینها در حالی است که با یک فیلم کاملاً ساده و سرراست طرف هستیم که نه ادعایی دارد و نه شعاری. این مستند هم از آنهایی است که پس از تماشا، به این راحتیها رهایتان نمیکند.
مک:
مک به خوبی یک مسئله در ظاهر شخصی یا محلی را تبدیل به یک مطالبه مهم و بزرگ میکند. رفتار تک تک آدمهای این مستند قابل مطالعه از حیث انسانشناسی فرهنگی و روانشناسی است. مستند ریتم و سر و شکل مناسبی دارد و در زمان کوتاهش هر آنچه میبایست بگوید را میگوید. اگر چند قاب اضافهای که چهره شوهر را نشان میدهد نبود، بهتر هم میشد.
آشیان:
سوژه آشیان آنقدری جالب و ارزشمند هست که ضعفهای ساخت را بتوان تحمل کرد. اگر میشد افرادی چون سیدعماد را تکثیر کرد و به مناطق محروم و آسیبپذیر فرستاد بخش قابلتوجهی از مشکلات کنترل میشد.
آگیرا:
مهمترین ویژگی آگیرا که مخاطب را تا آخر نگه میدارد تعلیق آن است. اگرچه با داستان تلخی مواجهایم اما فیلمساز سعی میکند روزنههای امید را باز نگه دارد. آگیرا زندگی را تمام شده نمیبیند و سوژهاش را همراهی میکند تا از یک بحران هویت جان سالم به در برد.
کابوک:
سوژه کابوک منحصربفرد است. چندین هزار پرنده که فقط روی درختان یک باغ مینشینند و باغ را در معرض نابودی قرار دادهاند. فقط همین باغ و نه باغهای دیگر! تصاویر هوایی لازم است و خوب. همراهی فیلمساز با سیر ماجرا و فراز و فرود آن درست است. مهمترین اشکال کابوک شاید این باشد که اضافه دارد. دقایق اضافی مکالمات و صحبتها را به تکرار میاندازد و مخاطب را خسته میکند. اگر بازتدوین شود و کوتاهتر آن وقت به نقطه مطلوبی خواهد رسید.