سینمایی ناپیدا؛ نقدی بر فیلم دست ناپیدا

محتوا و دغدغه فیلم محترم و زیباست. حتی در قاب‌هایی مخاطب به گریه می‌افتد اما مخاطب حتی اگر تصویر شهید و فیلم هجوم و بمباران را در اخبار و شبکه‌های اجتماعی هم ببیند گریه می‌کند. باور کنید. پس خنده و اشک گرفتن از مخاطب همه‌ی کار نیست و باید واقعا فیلم بسازیم!

دست ناپیدا بسیار از هم گسیخته و متفاوت از هم است. سه چهار سکانس خوب و سه چهار قاب عکس خوب دارد. اما آنچه این خوب‌ها را به هم متصل کرده بسیار ضعیف است و در واقع وصل هم نکرده!

هر نویسنده کاراکترپرداز می‌داند که گذشته همه کاراکترهایش باید برایش روشن باشد اما در کنار همین اصل، از اصل مهم دیگر نیز مطلع است و آن اینکه لزوما همه گذشته و لزوما همه صفاتی که نویسنده از کاراکتر می‌داند نباید در اثر بیاید. چرا در این فیلم ما با شوهر لیلا و زندگی بدش آشنا می‌شویم؟ چرا اصلا باید بدانیم که مطلقه است؟ در ذهن کارگردان شاید کاری برای فیلم می‌کردند اما در واقع هیچ کمکی به فیلم نکرده بودند. هیچ اشکالی در فیلم پیش نمی‌آید اگر به یکباره فیلم از سوار ماشین ابوعلی شدن شروع می‌شد!

دیالوگ‌ها در سرتاسر فیلم حل نشده و گاهی مصنوعی‌اند. اتفاقا فیلم جای حرف‌های غیرواقعی است. اما حل شده. طوری که مخاطب در تمام سکانس‌ها حس نکند رمان می‌خواند و گاهی اخبار!

گفتیم باید فیلم بسازیم. بزرگترین ویژگی فیلم دیدنی بودنش است. مخاطب با دیدن قرار است به دنیای فیلمساز برود. پس صحنه و حتی اکسسوارها مهمند. وقتی هیچ کدام از وسایل مثل کیف و کوله‌ی لیلا و یا حتی مثل لباس مدرسه سارا مناسب ستینگ زمانی داستان یعنی دهه شصت نیست و شبیه همین الان است مخاطب چگونه به داستان سفری کامل کند؟ و متوجه محتوا و حرف قصه شود با این همه حواس‌پرتی!

حواس‌پرتی دیگر، سوالاتی است که فیلم برای مخاطب می‌سازد. مثلا همین سارا چرا اصلا به قصه اضافه شد؟ که دقیقا چه کمکی به روایت قصه کند؟ چرا دوست داشت برود؟ چگونه بعد از تجربه ترومای امکان غرق شدن در رودخانه به یکباره 180 درجه تغیر جهت داد و از آن لباس دهه نودی به لباسی دهه شصتی سفر کرد و عاشق ماندن شد؟ خندید و حتی مثل یک زن بالغ جهادی کار کرد؟ چرا و چگونه وابسته شده بود و موقع رفتن جیغ و داد کرد و نهایتا هم نرفت؟ فیلم جواب این سوالات را به ما نمی‌دهد بله ما می‌دانیم که در جبهه‌ها کودک بالغ و عاقل و عاشق می‌شد ولی در فیلم چیزی از چگونگی این روند نمی‌بینیم! و اگر قرار است مخاطب با دانسته‌هایش به کمک فیلم بیاید پس فیلم برای مخاطب نوجوانی که چیزی از جبهه‌ها نمی‌داند چه دارد؟ خودبسندگی اثر به این دلایل مهم است.

راستی مخاطب در جایی که ننه رحمت از شوهر کردن نه، بلکه از لزوم شوهر پیدا کردن با لطایف الحیل، برای یک رزمنده زن حرف می‌زند باید به چه نتیجه‌ای برسد؟ به اینکه آن زمان‌ها عرف اینگونه بود و واقعا زنان رزمنده در سختی بودند و کارشان درک نمی‌شد؟ خوب پس چرا کاراکتر زن رزمنده‌ ما در مواجهه با این حرف‌ها لبخند می‌زند و شوخی می‌کند و سرخوش است؟ چرا حس درک نشدن و در سختی بودن و ناراحتی یا کمی عصبانیت در او نمی‌بینیم؟ یا شاید قرار است مخاطب به اهمیت و تقدس ازدواج پی ببرد! اینگونه؟ با این جملات و ادبیات و دیالوگ‌ها؟ با حس کلک بودن و اجباری بودن ازدواج؟

موسیقی اثر گوش‌نواز و درست است و تنها چیزی است که گاهی به کمک فیلم می‌آید.

نشان دادن برخی واکنش‌های زنانه مثل گردن درد به‌خاطر حمل دوربین نقطه مثبتی است اما از طرف دیگر آنقدر ریز است که میان بقیه گم می‌شود و در خاطر نمی‌ماند.

در مورد اقتباس گویا حرف و حدیث‌هایی هست؛ برخلاف همیشه در ابتدا به اقتباس نپرداختم چون فیلم آنقدر با ناپختگی در پرداخت، دافعه در نسل جنگ‌ندیده نسبت به دغدغه و محتوای مدعایش ایجاد می‌کند که اگر هم فیلم ادعای اقتباس از کتابی را داشت ناشر یا نویسنده کتاب باید تلاش می‌کرد این ادعا را تکذیب کند و از بین ببرد!

خلاصه و در یک کلام با فرم نپخته و نرسیده خود را مدیون محتوای خوبمان نکنیم.

فائزه نادری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *