زوال خاندان جوزانی؛ نقدی بر فیلم بهشت تبهکاران

سحر جعفری جوزانی را که در ابتدای فیلم دیدم متأثر شدم. شنیده بودم که مشکلاتی جسمانی برایش پیش آمده اما نمیدانستم که این مشکلات در تکلم و بازیگریاش هم اثرات منفی به جای گذاشته است. فیلم که جلوتر رفت و با ملغمهای که پایانش هم چندان دور از ذهن نبود مواجه شدم فهمیدم که اوضاع خرابتر از این حرفهاست و ظاهراً مسعود جعفری جوزانی هم به همان مصیبتی دچار شده است که دیگر فیلمسازان پا به سن گذاشته ما درگیرش بوده و هستند. نمیدانم چه میشود که این عزیزان هر چه جلوتر میآیند بدتر فیلم میسازند. آن از مهرجویی و کیمیایی این هم از جناب جعفری جوزانی.
فیلم هر چه به انتها نزدیک میشد آبکیتر و سطحیتر میشد. این سطحی و تصنعی بودن از صحنههای میتینگ در آبادان شروع شد تا به اوج خود در صحنههای مربوط به دادگاه برسد. دادگاهی که تبدیل به جایگاه رژه بازیگران مختلف شده بود که چند ثانیهای بیایند و اعلام موجودیتی کنند بدون هیچ ضرورت و اهمیتی.
به سختی میشد با فیلم ارتباط گرفت و از آن مهمتر حس. حسن جعفری _ با بازی بد و پر از ادای امیرحسین آرمان_ اعدام شد ولی تغییر خاصی در ما به وجود نیامد. نه حس نفرت به حکومت و نه حس غمی. فروغ کشته شد و فقط لحظهای دچار شوک شدیم و باز هم حسی نیامد. شکوه کشته شد ولی انگار نه انگار. نمیدانم این بیحسی از شعاری بودن فیلم میآمد یا از الکن بودن آن در بیان مسئله و شخصیتپردازیاش اما هر چه بود یقین کردم که این اثر کاری با مخاطب ندارد. همانطور که خائن کشی مسعود کیمیایی کاری با مخاطب نداشت و مخاطب هم پاسخ آن را در گیشه داد، بهشت تبهکاران هم این پاسخ را خواهد گرفت.
ای کاش اگر قرار است آقای جوزانی اینچنین به فیلمسازی ادامه دهد، کار خود را متوقف کرده و اعلام بازنشستگی کند تا خاطرات خوبمان با فیلمها و سریالهای ماندگارش چون شیرسنگی و در چشم باد خراب نشود.1
- این یادداشت نخستین باز همزمان با اکران فیلم در جشنواره فیلم فجر و در رسانه فیلمولوژی منتشر شد. ↩︎