«دختر آرام»، سینمای استعلایی نوین: از کارل درایر تا گرتا گرویگ

نویسنده: پرویز جاهد

فیلم «دختر آرام» (The Quiet Girl) ساخته‌ی کولم بیرید (بیریت به ایرلندی)، یکی از درخشان‌ترین نمونه‌های سینمای معاصر است که با بهره‌گیری از روایت مینی‌مالیستی و فرم‌گرایی دقیق، در امتداد سنت سینمای استعلایی قرار می‌گیرد؛ مفهومی که پل شریدر در کتاب مشهور خود، «سبک استعلایی در سینما» به آن پرداخته و آن را در آثار فیلم‌سازانی چون یاسوجیرو اوزو، روبر برسون و کارل تئودور درایر جستجو کرده است. شریدر، سینمای استعلایی را سبکی می‌داند که با کاهشِ عاطفه، تعلیقِ روایت، و فاصله‌گذاری با درام سنتی، تماشاگر را در خلائی رها می‌کند تا تجربه‌ای معنوی یا استعلاگونه را لمس کند. در سینمای استعلایی، معنا نه در کنش و گفتار، بلکه در خلأ، تأخیر، سکوت و تأمل ظهور می‌یابد. «دختر آرام» دقیقاً از همین سازوکار پیروی می‌کند. آنچه این اثر را شایسته بررسی در چارچوب «سینمای استعلایی» می‌کند، همین پیوند میان فقدان آشکار و حضور ناپیدای محبت و عشق، معنا، و تجلی امر قدسی در امر پیش‌پاافتاده است. فیلم با وسواس در حذف زوائد درام، به سکوت و خلأ مجال بروز می‌دهد. روایت آرام و بدون اوج‌های نمایشی، تماشاگر را از سطح اتفاق به عمق تجربه هدایت می‌کند؛ از دیدن به سوی حضور.

کولم بیریت با اقتباس از داستان کوتاه کلر کیگان، جهان خاموش و سرشار از تنش درونی یک کودک را به تصویر می‌کشد؛ دختری کم‌حرف، مضطرب و منزوی در دل خانواده‌ای فروپاشیده. پلات فیلم، بسیار ساده است: دختری کم‌حرف به نام کایت در ایرلند دهه ۱۹۸۰، با خانواده‌ای پرجمعیت و پرتنش زندگی می‌کند. پدرش بی‌تفاوت، لاابالی و خشن و مادرش بی حال و بی‌رمق است. آنها در تابستان، او را برای مدتی به خانه‌ی یکی از اقوام می‌فرستند. در آنجا، کایت با زوجی آرام، مهربان و ساکت روبه‌رو می‌شود که آرام آرام دنیای جدیدی از محبت و مراقبت را برایش می‌گشایند. این گذر موقت، لحظه‌ای استثنایی در زندگی کودک است و در پایان تابستان، او باید به خانه‌ی اصلی‌اش بازگردد. اما زیر این پلات ساده، لایه‌هایی از فقدان، تنهایی، مرگ و میل عمیق به ارتباط انسانی موج می‌زند.

فیلم بیریت، واجد همان خصلت‌هایی است که شرایدر برای سینمای استعلایی برمی‌شمرد: دوری از روانشناسی کلاسیک، حذف لحظه‌ها و تعلیق‌های دراماتیک، حذف موسیقی هدایت‌گر، تمرکز بر ریتم زندگی روزمره و در نهایت، پیدایش لحظه‌ای انفجاری از معنا در بستری از عدم. در این جهان، چیزی شبیه به مرحله‌ی اول سینمای استعلایی رخ می‌دهد: جهان روزمره، تهی از لحظه‌های استثنایی، پر از تکرار، سکوت و انکار حضور. همان‌گونه که اوزو قاب‌های ثابتی از نوشیدن چای یا نشستن پدر در اتاق به ما نشان می‌داد، کولم بریت نیز با قاب‌هایی دقیق، هندسی و بی‌حرکت، این خلأ وجودی را ثبت می‌کند.

«دختر آرام»، بیش از آنکه روایتی داستانی باشد، تجربه‌ای زیسته و شهودی است از حضور در جهانِ سکوت، نظاره‌گری و مراقبه. نوعی سینما که با حذف و انکار، با سکون و سکوت و با ریاضت‌کشی فرمی و مراقبه نه از مسیر شور، بلکه از راه خلأ و فقدان ما را به آستانه‌ی امر قدسی می‌برد. بیریت، آگاهانه یا ناخودآگاه، فیلمی ساخته است که با تمام محدودیت‌های فرمی‌اش، درست در مسیر ضدروایت و ضدتکنیک مورد نظر شریدر قرار می‌گیرد. دوربین غالباً ساکن در فیلم، به جای مداخله‌گری، صرفاً میل به مشاهده‌گری خنثی دارد. صداهای محیطی واقعی، جایگزین موسیقی احساس‌برانگیز می‌شود. درست مانند آثار اوزو یا برسون، عنصر غیاب یعنی آن‌چه که دیده نمی‌شود یا گفته نمی‌شود، از آن‌چه که روی پرده جاری‌ست، اهمیت بیشتری دارد. اما آنچه این فیلم را متمایز از آثار برسون یا اوزو می‌کند، لطافت شاعرانه و انسانی آن است. سینمای استعلایی برت، بر خلاف سکون و خلا احساسی سینمای برسون، سرشار از احساس و شفقت انسانی است. خانه‌ی جدیدی که کایت وارد آن می‌شود، از بیرون و به ظاهر آرام است، اما درون آن نیز زخمی عمیق نهفته است: مرگ فرزند. خانواده‌ای که خود دچار فقدان است، اکنون از طریق کایت، نه فقط جای خالی را پر می‌کند، بلکه امکان احیای مهر را بازمی‌یابد.

فیلم عمداً دچار ابهام ساختاری و تأخیر در اطلاعات دراماتیک است. تا نزدیک به یک ساعت از فیلم، نه ما و نه کایت نمی‌دانیم چرا او به خانه‌ای دیگر فرستاده می‌شود. اطلاعات بنیادینِ روایی در فیلم حذف شده‌اند یا به تعویق افتاده‌اند، و روایت از طریق جزئیات بصری و گفت‌وگوهای غیرمستقیم شکل می‌گیرد. به عنوان مثال لحظه‌ای که همسایه‌ای فضول، حقیقت مرگ فرزند خانواده میزبان را برای کایت فاش می‌کند، حقیقتی که شان و همسرش آن را به عنوان یک راز از کایت پنهان کرده بودند. این تاخیر اطلاعاتی، بخشی از فرم مینیمالیستی فیلم است که با نظریه‌ی شریدر هم‌راستا می‌شود: حذف‌های آگاهانه در روایت برای خلق ساحت استعلایی. کارگردان، با حذف موسیقی احساس‌برانگیز و عدم نمایش لحظه‌های دراماتیک و پرهیز از برون‌ریزی عاطفی، مخاطب را در وضعیتی مشابه با شخصیت اصلی(کایت) قرار می‌دهد: بلاتکلیف، بهت زده و آرام. این همان لحظه‌ی تعلیق‌شده‌ی شریدر است؛ جایی که مخاطب با خلأ مواجه می‌شود، پیش از آن‌که شکافی در فرم ایجاد شود و امکان نوعی رهایی یا تجربه استعلایی پدید آید.

مولفه دیگری که «دختر آرام» را در رده‌ی آثار استعلایی برجسته قرار می‌دهد، تأکید آن بر غیاب به‌مثابه امکانی برای ظهور معناست. والدین دختر غایب‌اند – یا بدتر، حاضر اما بی‌حضور. در عوض، زوجی غریبه، با سکوت، احترام و مهرورزی، خلا وجودی آنها را برای کایت پر می‌کنند. کلمه‌ی «پدر» در پایان فیلم، نه صرفاً به یک شخص، که به مفهومی معنوی‌تر و اخلاقی‌تر ارجاع می‌دهد. این لحظه، دقیقاً همان لحظه‌ی «ظهور» است که پل شریدر از آن سخن می‌گوید؛ لحظه‌ای که در پایان یک مسیر سکوت و ریاضت، امر قدسی بر ما رخ می‌نماید.

سکوت در این فیلم، نه تنها سکوت شخصیت‌هاست، بلکه سکوتی ریشه‌دار در تاریخ فرهنگی و مذهبی ایرلند است؛ سکوتی ناشی از تروماهای بین‌نسلی. به عقیده سیوبهان اونیل، استاد دانشگاه اولستر، بسیاری از مردم ایرلند، به‌ویژه در دهه‌های گذشته، قادر به بیان احساسات خود نبودند و همین فروبستگی احساسی، مانند باری سنگین بر کودکان نسل بعد سایه انداخته است. کارگردان و نویسنده فیلم نیز در مصاحبه های خود بر «ناتوانی تاریخی ایرلندی‌ها برای حرف‌زدن درباره احساسات» تأکید کرده‌اند. این وضعیت، بخشی از تروماهای بین‌نسلی (intergenerational trauma) جامعه‌ای مذهبی و محافظه‌کار است که همچنان در کودکان دهه‌های اخیر ایرلندی تداوم یافته است.

پدر واقعی کایت تنها کسی است که در فیلم به زبان انگلیسی صحبت می‌کند، در حالی‌که بقیه شخصیت‌ها (از جمله زن و شوهر میزبان یعنی شان و آیلین) به زبان ایرلندی صحبت می‌کنند. این انتخاب زبانی، بازتاب بصری-شنیداری فاصله عاطفی بین کایت و پدرش است. فیلمساز با انتخاب آگاهانه زبان ایرلندی به‌جای انگلیسی، مرزی شنیداری میان دو جهان ترسیم می‌کند: جهان پدر واقعی که تنها به انگلیسی سخن می‌گوید و بی‌مهر است، و جهان پدر/مادر جدید که با زبان مادری(ایرلندی) سخن می‌گویند و عشق را از طریق سکوت منتقل می‌کنند. این انتخاب زبانی، نه فقط تصمیمی فرهنگی، بلکه تمهیدی فرمال برای بیان فاصله و نزدیکی عاطفی است.

نقطه قوت ارتباطی فیلم، نه دیالوگ، بلکه تاکید روی سکوت‌ها و زبان بدن است. لحظه‌هایی مثل نوازش های مادرانه آیلین، شستن کایت در حمام و لباس پوشاندن او و یا شانه کردن موهای او که مثل یک موتبف بصری بارها تکرار می شود. همینطور موتیف دویدن های مکرر کایت برای آوردن نامه های شان از پستخانه که در انتها این دویدن برای درآغوش گرفتنِ شان به عنوان پدری جایگزین، معنای خاصی پیدا می کند. این بدن‌ها هستند که در فیلم سخن می‌گویند، نه زبان‌ها. این ویژگی، فیلم را به مثابه نمونه‌ای از سینمای فیزیکی و غیربیانی معرفی می‌کند که از گفت‌وگو عبور می‌کند و به حوزه تجربه حسی پا می‌گذارد. فیلم در این لحظات، یادآور سینمای ترنس مالیک می‌شود، به‌ویژه «درخت زندگی»، که در آن نیز لمس بدن و زبان بصری یعنی بازی نور و حرکت، جایگزین زبان گفتاری شده‌اند.

کایت، دخترک تنها و خاموش فیلم، چون شخصیت‌های اُزو، در مرکز تنش‌هایی است که کمتر به زبان می‌آیند. «دختر آرام» همچون فیلم‌های اُزو، بر لحظه‌های بسیار ساده و بی‌حادثه زندگی یکنواخت روزمره بنا شده اما در این سادگی، جهانی از احساسات فروخورده، اندوه بیان‌ناشده و مهر نادیده جاری است. دوربین همیشه در ارتفاع چشم کایت می‌ماند و جهان را همان‌قدر ناقص، بی‌کلام و مبهم می‌بیند که او. این زاویه‌دید محدود ما را وامی‌دارد تا معنای صحنه‌ها را نه از گفته‌ها، بلکه از طریق اشیاء، ژست‌ها و سکوت‌ها دریابیم. دوربین اغلب با فاصله‌ای مراقبه‌گونه او را دنبال می‌کند. ما نه شاهد تغییرات عجیب، بلکه نظاره‌گر سیر تدریجی و آرام یک دگردیسی هستیم: از گم‌گشتگی کایت به سوی نوعی پذیرفته‌شدن او؛ از سکوت او به سوی نجوا و از بی‌هویتی و تنهایی او به سمت فریاد زدن نام پدر در انتهای فیلم. در پایان فیلم، بعد از اینکه زن و شوهر میزبان، او را به خانه اش برگردانده و تحویل پدر و مادرش می دهند، خداحافظی کرده و می روند، کایت پس از لحظه‌ای مکث، بدون ذکر کلمه‌ای به دنبال اتومبیل آنها می‌دود و شان را در آغوش می‌گیرد و با صدایی لرزان او را “پدر” خطاب می‌کند. این لحظه همان لحظۀ استعلایی و لحظۀ تجلی امر قدسی در سینما به تعبیر پل شریدر است. لحظه ای که فیلم را از یک درام روستایی کوچک، به سطح سینمای استعلایی و شاعرانه ارتقا می‌بخشد.

از سویی «دختر آرام» نه‌تنها میراث‌دار بروسون، درایر و اوزو است، بلکه پیوندهای تماتیک و سبکی با فیلم‌سازان معاصری چون ترنس مالیک (درخت زندگی) کلی رایکارد (وندی و لوسی)  و گرتا گرویگ (لیدی برد) دارد. درواقع «دختر آرام» از یک‌سو وفادار به ساختارهای سینمای استعلایی است و از سوی دیگر، متأثر از شاعرانه‌ترین جریان‌های سینمای مستقل معاصر آمریکا که توسط فیلمسازانی چون کلی رایکارد،ترنس  مالیک و گرتا گرویگ تداوم یافته‌اند. استفاده از نور طبیعی، کمپوزیسیون‌های مراقبه‌ای، تصاویر فتوژنیک طبیعت، علفزارها، نور لرزان میان شاخه‌های درختان، صدای باد و آواز پرندگان، و تأکید بر سکوت، یادآور جهان هستی‌شناسانه مالیک در «درخت زندگی» است؛ جایی که کودک، راوی خاموش راز هستی و تنهایی است.

در وجهی دیگر، فیلم، یادآور لحن ملانکولیک و زنانه‌ی گرتا گرویگ در «لیدی برد» است. هر دو فیلم، کودک/نوجوانی را در بطن بحران هویتی، عدم درک والدین و جست‌وجوی تعلق روایت می‌کنند، با این تفاوت که بیریت، روایت را در سکوت، و گرویگ در بیان‌های پرخاشگرانه نوجوانانه پی می‌گیرد. در هر دو فیلم، تنهایی دختران نوجوان در دل دنیایی که به آنها پاسخ نمی‌دهد، یک احساس مشترک بنیادی است. همچون گرویگ، بیریت نیز از لحظات غیر دراماتیک و جزئیات ظاهراً بی‌اهمیت برای ساختن تجربه‌ای عاطفی و شناختی بهره می‌گیرد؛ مثل شانه کردن موها، نوشیدن چای و یا نگاه خاموشی که میان کودک و شان رد و بدل می‌شود.

«دختر آرام» همچنین برای من یادآور شاهکار شهیدثالث یعنی «یک اتفاق ساده» است که در آن، کودک خردسال، تنها و خاموش فیلم، مجبور به زندگی در محیطی یکنواخت و به شدت ملال آور است. دویدن های دو کودک و آوردن آب با سطل از چاه، از موتیف های مشابه در هر دو فیلم است. بریت نیز مانند شهید ثالث، به ‌جای برون‌فکنی احساسات و تاکید روی واکنش ها، آن‌ها را در فاصله و با تأخیر و حذف نشان می‌دهد. همینطور ریتم آهسته فیلم، قاب‌بندی‌های ایستا و تأکید بر زمان مرده، از شباهت های دیگر دو فیلم است که به جای ملودرام شدن و تکیه بر گره‌افکنی و هیجان، بر روی لحظات ساده، پیش پا افتاده و تکراری زندگی روزمره متمرکز شده اند.

روایت در فیلم، غیردراماتیک و متمرکز بر زمان های مرده و لحظه‌های میانه (in-between moments) است که از دید سینمای هالیوود، بی اهمیت تلقی می‌شوند اما در این‌جا، مرکز ثقل جهان درونی شخصیت‌ها به ویژه کایت به حساب می‌آیند. در این شکل از روایت، سکوت نه صرفاً غیاب کلام، بلکه فرمی از گفتار متعالی است. فیلم نه‌تنها بر سکوت تاکید می‌گذارد، بلکه آن را به مثابه حامل معنا و رابطه به کار می‌گیرد. رابطه میان کایت و شان – میزبان او که مثل او شخصیتی سرد و خاموش است – نمونه‌ای از پیوندی است که در ظواهر شکل نمی‌گیرد، بلکه در کنش‌های خُرد و نامرئی، در سکوت آشپزخانه، در جارو زدن طویله و در نشستن کنار دریاچه در شب، زیر مهتاب و خیره شدن به نورهای متحرک بر روی آب در دوردست بروز می‌یابد. سکانس‌هایی چون شیر دادن گوساله‌ها، جارو زدن طویله، نگاه‌های بی‌کلام میان دخترک و شان، و ریتم کند مزرعه، همه به شکلی ملایم و مراقبه‌گونه، فضایی از همدلی بین دخترک و میزبان او را بدون نیاز به دیالوگ شکل می‌دهند. دقیقاً در همین فضا و دردل همین سکوت‌ها است که آنچه شرایدر «حالتی متعالی از حضور» می‌نامد، جلوه‌گر می‌شود.

«دختر آرام»، نمونه‌ای کم‌نظیر از سینمای استعلایی در قرن بیست‌ویکم، که بدون ادعای فراموش‌نشدنی بودن، در ساحت فرم و حس، تجربه‌ای ماندگار و مکاشفه‌آمیز برای تماشاگر فراهم می‌کند. «دختر آرام»، با سادگی‌ مینی مالیستی‌اش، به ما نشان می‌دهد که چگونه سینما هنوز هم می‌تواند با کمترین‌ها، بیشترین‌ها را بگوید (کم، زیاد است)؛ و چگونه سکوت، گاه بلندترین فریادها را در خود نهفته دارد. در میان هیاهوی سینمای معاصر، «دختر آرام» اثری‌ست کم‌حرف، کند و ساده‌نما است که آرام‌آرام به مخاطبش نزدیک می‌شود، بی‌آن‌که بر او هجوم آورد؛ روایتی از تنهایی، فقدان، و میل به شفقت و دریافت عشق در جهانی بی عاطفه، سرد و خاموش.

منبع: مجله تخصصی فینیکس

برداشت هفت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *