وندرس در حرکت: شیوه شخصیت‌پردازی در فیلم‌های جاده‌ای ویم وندرس

نویسنده: اِرمان پهلیوان

برای فهم شخصیت‌های ویم وندرس، پیش از هر چیز باید به مفهوم حرکت توجه کرد. در نگاه نخست ممکن است چنین به نظر برسد که فیلم‌های او صرفاً نمونه‌هایی از ژانر فیلم جاده‌ای هستند؛ آثاری که در آن‌ها شخصیت‌ها از شهری به شهر دیگر یا از کشوری به کشور دیگر سفر می‌کنند. اما حرکت در جهان وندرس معنایی بسیار عمیق‌تر از جابه‌جایی مکانی دارد. آنچه اهمیت دارد نه مقصد، بلکه خودِ حرکت است. شخصیت‌های او به ندرت می‌دانند دقیقاً به کجا می‌روند و چه چیزی را جستجو می‌کنند. آن‌ها بیشتر از آنکه در جستجوی مکانی باشند، در جستجوی معنایی برای زندگی خود هستند.

به همین دلیل، سفر در آثار وندرس هرگز به شکل متعارف یک ماجراجویی هدفمند ظاهر نمی‌شود. قهرمانان او غالباً سفر را از نقطه‌ای آغاز می‌کنند که زندگی‌شان دچار بحران شده است. رابطه‌ای شکست خورده، خانواده‌ای از دست رفته، ناتوانی در برقراری ارتباط با دیگران یا احساس عمیق بیگانگی با جهان پیرامون، آن‌ها را وادار به حرکت می‌کند. سفر در اینجا واکنشی به نوعی فقدان است. انسان زمانی راهی جاده می‌شود که دیگر نتواند در جایی که هست باقی بماند.

این ویژگی در تمام قهرمانان اصلی وندرس دیده می‌شود. فیلیپ در «آلیس در شهرها» روزنامه‌نگاری است که توانایی نوشتن را از دست داده و احساس می‌کند دیگر نمی‌تواند جهان اطرافش را درک کند. ویلهلم در «حرکت اشتباه» می‌خواهد نویسنده شود اما هنوز نمی‌داند چه چیزی باید بنویسد. رابرت در «در گذر زمان» از گذشته و زندگی شخصی خود گریخته است. تراویس در «پاریس، تگزاس» حتی از زبان و هویت خویش فاصله گرفته و به موجودی خاموش و سرگردان تبدیل شده است. این شخصیت‌ها ظاهراً بسیار متفاوت‌اند، اما همگی یک ویژگی مشترک دارند: هیچ‌یک در خانه نیستند.

در واقع یکی از مهم‌ترین مفاهیم سینمای وندرس مفهوم خانه است. اما خانه در آثار او کمتر یک مکان واقعی است و بیشتر به یک آرزو یا خاطره شباهت دارد. شخصیت‌ها پیوسته درباره خانه سخن می‌گویند یا در جستجوی آن هستند، اما زمانی که به آن نزدیک می‌شوند درمی‌یابند که دیگر وجود خارجی ندارد. خانه در گذشته جا مانده است. زمان آن را تغییر داده و خود شخصیت‌ها نیز دیگر همان آدم‌های سابق نیستند. از این رو، جستجوی خانه به جستجوی هویت تبدیل می‌شود.

همین مسئله باعث می‌شود جاده در آثار وندرس اهمیت پیدا کند. اگر خانه دیگر قابل دسترس نباشد، خودِ مسیر جای آن را می‌گیرد. به تدریج شخصیت‌ها به جای سکونت در خانه‌ها، در وسایل نقلیه زندگی می‌کنند. کامیون برونو، اتومبیل تراویس یا قطارهایی که در فیلم‌های مختلف دیده می‌شوند، همه نوعی خانهٔ موقت هستند. شخصیت‌ها به جای آنکه به مکانی تعلق داشته باشند، به حرکت تعلق دارند.

در اینجا می‌توان تأثیر اندیشه‌های هانری برگسون را مشاهده کرد. برگسون زمان را چیزی زنده و پیوسته می‌دانست که تنها در حرکت قابل درک است. زمان واقعی از نظر او با ساعت و تقویم اندازه‌گیری نمی‌شود، بلکه در تجربهٔ زیسته انسان جریان دارد. در سینمای وندرس نیز شخصیت‌ها تنها هنگامی می‌توانند با زمان آشتی کنند که در حرکت باشند. توقف اغلب به معنای گرفتار شدن در گذشته است، در حالی که حرکت امکان دگرگونی را فراهم می‌کند.

به همین دلیل حرکت در فیلم‌های وندرس فقط به شخصیت‌ها محدود نمی‌شود. قطارها، خودروها، هواپیماها، جاده‌ها، پل‌ها، راهروها و حتی حرکت دوربین همگی بخشی از یک منطق واحد هستند. جهان وندرس جهانی است که در آن همه چیز در حال گذار است. هیچ چیز کاملاً ثابت نیست. هر مکانی گذرگاهی است به سوی مکانی دیگر و هر لحظه پلی است میان گذشته و آینده.

در کنار برگسون، تأثیر یاسوجیرو اوزو نیز در شکل‌گیری این جهان نقش مهمی دارد. اوزو به لحظاتی علاقه داشت که در ظاهر هیچ اتفاق مهمی در آن‌ها رخ نمی‌دهد. شخصیت‌ها می‌نشینند، راه می‌روند، به منظره‌ای نگاه می‌کنند یا گفت‌وگویی کاملاً عادی انجام می‌دهند. این لحظات ظاهراً بی‌اهمیت به مخاطب فرصت می‌دهند زمان را احساس کند. وندرس نیز دقیقاً همین ویژگی را از اوزو به ارث برده است.

به همین علت است که در فیلم‌های او صحنه‌هایی دیده می‌شود که اگر از منظر روایت کلاسیک به آن‌ها نگاه کنیم، زائد به نظر می‌رسند. اما این صحنه‌ها در حقیقت هستهٔ اصلی سینمای او را تشکیل می‌دهند. هنگامی که برونو در «در گذر زمان» صرفاً رانندگی می‌کند، یا وقتی تراویس در آغاز «پاریس، تگزاس» در دل بیابان راه می‌رود، فیلم در حال پیشبرد داستان نیست؛ بلکه در حال خلق تجربه‌ای از بودن در جهان است. وندرس بیش از آنکه بخواهد رویدادها را روایت کند، می‌خواهد تجربهٔ زیستن را ثبت کند.

از این منظر، چشم‌اندازهای خالی در آثار او اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کنند. بیابان‌ها، جاده‌های متروک، ایستگاه‌های قطار، شهرهای کوچک مرزی و فضاهای نیمه‌خالی، تنها پس‌زمینهٔ داستان نیستند. این مکان‌ها بازتاب وضعیت روحی شخصیت‌ها هستند. همان‌گونه که شخصیت‌ها احساس می‌کنند جای خود را در جهان گم کرده‌اند، فضاهای اطرافشان نیز حالتی معلق و بی‌ریشه دارند. گویی خود مکان‌ها نیز در جستجوی هویت‌اند.

اوج این گرایش را می‌توان در «پاریس، تگزاس» مشاهده کرد. تراویس در آغاز فیلم از دل چشم‌اندازی تقریباً تهی بیرون می‌آید. او انسانی است که چهار سال از زندگی‌اش ناپدید شده و حتی نزدیک‌ترین افرادش نمی‌دانند چه بر سرش آمده است. این گم‌شدگی صرفاً یک وضعیت روانی نیست؛ بلکه شکل افراطی همان بی‌خانمانی وجودی است که در تمام شخصیت‌های وندرس دیده می‌شود. سفر تراویس تلاشی برای بازگشت به خانه است، اما به تدریج روشن می‌شود که خانه‌ای برای بازگشت وجود ندارد. آنچه او در جستجویش است بیشتر یک رؤیاست تا یک مکان واقعی.

در پایان، مهم‌ترین نتیجه‌ای که از مطالعه فیلم‌های وندرس به دست می‌آید این است که حرکت هرگز به معنای رسیدن نیست. شخصیت‌های او معمولاً به پاسخ نهایی دست پیدا نمی‌کنند. آن‌ها جهان را ترک نمی‌کنند تا حقیقتی قطعی کشف کنند. ارزش سفر در خودِ فرایند جستجو نهفته است. انسان وندرسی انسانی است که در مسیر زندگی می‌کند؛ موجودی که شاید هرگز به خانه نرسد، اما در همان جستجوی بی‌پایان، معنایی برای ادامه دادن پیدا می‌کند.

منبع:


Pehlivan, E. (2013). Wenders in Motion: A Study on the Way of Characterization in Wim Wenders’ Road Movies. CINEJ Cinema Journal, 3(1), 85–104.

برداشت هفت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *