… و من «آرش» به سان طبلی توخالی …؛ نقدی بر تئاتر ارکسترال آرش

کنسرت نمایش آرش با وجود ظاهر پر زرق و برق و حضور چهره های شناخته شده بیش از هر چیز از ضعف متن و کشدار بودن روایت رنج می‌برد. در اجرایی که انتظار می‌رفت به گفته خود عوامل حدود دو ساعت باشد، نمایش تا حوالی سه ساعت ادامه پیدا کرد بی‌آنکه این زمان اضافی به تعمیق تجربه تماشاگر کمکی کند. برعکس، از جایی به بعد، به جای همراهی با سرنوشت آرش، حس غالب، انتظار برای تمام شدن اجرا بود. این شاید مهم‌ترین مسئله نمایشی باشد که امکانات فراوانی را به صحنه آورده اما نتوانسته میان این امکانات و ضرورت روایت، نسبتی مؤثر برقرار کند.

ضعف متن در «آرش» صرفاً به طولانی بودن محدود نمی‌شود، مسئله نسبت میان زمان اجرا و اتفاقاتی است که در این زمان برای داستان و تماشاگر رخ می‌دهد. بخش‌هایی از نمایش با حاشیه‌ها و موقعیت‌هایی پیش می‌رود که سهم چندانی در گسترش کشمکش یا شناخت شخصیت‌ها ندارد و اساساً اضافی است. به عبارتی، داستان پیش می‌رود، بی‌آنکه به همان اندازه عمق بگیرد و تعلیق که باید مخاطب را جلو ببرد، شکل نمی‌گیرد. حتی اگر بپذیریم که نباید انتظار تعلیق چندانی در داستانی چنین آشنا داشته باشیم، چگونگی اجرای همان داستان آشنا هم جذبمان نمی‌کند. نتیجه آن است که حتی آشنایی مخاطب با پایان اسطوره هم به نقطه قوت بدل نمی‌شود، و از جایی به بعد، پرسش تماشاگر ساده می‌شود: آرش کی تیر را پرتاب می‌کند تا بالاخره این قصه تمام شود؟

انتخاب سالن نیز بر این مشکل سایه انداخته است. سالن اسپیناس پالاس که اساساً برای کنسرت طراحی شده نه تئاتر، محدودیت خود را به اجرا تحمیل کرده است. دکور محدود و وابسته به تصاویر پروژکتوری به‌جای آن‌که جهان نمایش را بسازد، اغلب جای خالی طراحی صحنه و دکور را یادآوری می‌کند. حتی در برخی میزانسن‌ها بازیگران پشت به تماشاگر قرار می‌گیرند و مخاطب ناچار است صورت آن‌ها را از طریق تصویر ببیند، چیزی که تجربه زنده تئاتر را تضعیف می‌کند؛ به یاد آورید صحنه برادرکشی افراسیاب را.

استفاده از طراحی زمان حال و گره زدن آن به روایت کهن نیز بیشتر تزئینی است تا کارکردی. حضور دو کودک و درخت قصه‌گو، به جای آن‌که پلی معنادار میان امروز و اسطوره بزند، بیشتر وصله‌ای نچسب است که از همان ثانیه نخست اجرا همچون سیلی به صورت تماشاگر نواخته می‌شود و تنها به طول اجرا می‌افزاید. در کنار این‌ها، نورپردازی نیز گاه با قرار گرفتن در معرض دید مستقیم و پرت کردن حواس تماشاگر، به جای تقویت فضا، به عاملی مزاحم بدل می‌شود. در این بین، جزئیاتی هم هست که تماشاگر را از جهان اثر بیرون می‌اندازد، مثل صحنه‌ای که در آن طناز طباطبایی مقابل علی شادمان (آرش) با سیگار روی صحنه ظاهر می‌شود، تصویری بی‌توجیه در بافت اسطوره‌ای نمایش.

اما علاوه بر این‌ها، موسیقی زنده، با همه کیفیت اجرایی‌اش، در بسیاری از لحظات لحن و حال‌وهوایی مدرن و حتی غربی دارد و کمتر در خدمت فضای اساطیری ایرانی قرار می‌گیرد. این سبک از آهنگسازی فردین خلعتبری ما را به یاد آلبوم موسیقی “گاه فراموشی” با خوانندگی همایون شجریان می‌اندازد که با انتقادات سنگینی مواجه شد. این شاید نشان از آن داشته باشد که موسیقی نمایش هم به جای آن‌که در خدمت متن و بافت اثر باشد به آن تحمیل شده است.

در نهایت، اگرچه نمی‌توان از بازی‌ها، تلاش در طراحی لباس یا برخی حرکات و پرفورمنس‌ها چشم پوشید، اما برآیند کلی اجرا با توجه به هزینه بالا و تبلیغات و حواشی گسترده آن، خروجی‌ای هم‌سنگ این همه انتظار به دست نمی‌دهد. آنچه باقی می‌ماند، بیش از آنکه تجربه‌ای ماندگار از یک اسطوره ملی باشد، تصویری است از شکاف میان ادعا و نتیجه، نمونه‌ای از زرق‌وبرق بسیار و ارزش افزوده‌ای اندک.

برداشت هفت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *