کلانتر کین مردی برای تمام فصول؛ یادداشتی بر فیلم ماجرای نیمروز

فرد زینهمان از آن فیلمسازانی است که با ساخت برخی از آثارش نظیر «ماجرای نیمروز» و «مردی برای تمام فصول»، توانست نام خود را در تاریخ هنر و سینما جاودان کند. مهمترین ویژگی این فیلمها که باعث شده است در طول دههها همچنان سرپا بمانند و با مخاطب ارتباط گیرند، منعطف بودن، تفسیرپذیری بالا و سهل ممتنع بودن آنهاست.
بهطور خاص، ماجرای نیمروز در واقع فقط ماجرای بازگشت و انتقام یک باند جنایتکار از کلانتر شهر در یک ظهر داغ و هولناک غرب وحشی نیست بلکه روایتی است نمادین و تفسیرپذیر به گستره کل تاریخ. بهترین اثر زینهمان در عین سادگی و سرراستی، پیچیدگیها و ابهاماتی دارد که هر جامعهای یا تفکری میتواند آن را به سود خود تحلیل و تفسیر کند کمااینکه تا به امروز نیز بسیاری از منتقدین و جریانات فکری همین کار را کردهاند. همانگونه که بعضی از نقدها کلانتر را به مثابه آمریکایی قلمداد کردهاند که در برابر کمونیسم جماهیر شوروی و چین و غیره یک تنه ایستاده است، من نیز که در میانه سومین جنگ تحمیلی به ایران این مطلب را مینویسم میتوانم وضعیت ایران را شبیه به وضعیت کلانتر کین بدانم که از همسایگان خود خنجر میخورد اما خم به ابرو نمیآورد و به تنهایی ایستادگی میکند و اوباش قدار را تنبیه میکند. در هر حال ماجرای نیمروز ظرفش آنقدر بزرگ هست که همه این نگاهها و اندیشههای بعضاً متناقض را در خود بگنجاند و هضم کند. برخی از این نقدها و تفاسیر تا جایی پیش رفتهاند که به فرامتن و گرایشهای سیاسی عوامل یا بازیگران فیلم همچون گری کوپر نیز متوسل شدهاند تا فیلم را به نفع خویش مصادره به مطلوب کنند اما به نظر میرسد که این تلاشها تنها ارزشهای فراجناحی و فراتاریخی اثر را تقلیل میدهند.
ماجرای نیمروز همچون سکه، دو روی دارد و کمتر توأمان به هر دو روی آن پرداخته شده است. برای همین است که عدهای آن را مردسالارانه تفسیر کردهاند و برخی دیگر آن را پیشگام در اهمیت دادن به نقش و جایگاه زن پنداشتهاند. گروهی آن را اثری منفعلانه و اخته میپندارند و دستهای دیگر آن را فیلمی میدانند که بسیار از زمان خودش جلوتر بود. این نگاههای غالباً تک بعدی تا جایی ادامه پیدا کرد که برخی کلانتر فیلم؛ ویل کین را یک شخصیت بزدل و منفعل دانستند و در برابر آن، اثری چون ریوبراوو را علم کردند. این عده شاید به خوبی توجه نکردهاند که درست است که ویل در ابتدای فیلم از ترس آنکه مبادا در بیابان تکوتنها با مجرمین مواجه شود بازگشت تا با کمک مردم شهر، خطر را یک بار برای همیشه در نطفه خفه کند اما همین شخصیت پس از پاسخ منفی مردم و تنها گذاشتنش میتوانست جانش را بردارد و فرار کند اما ترجیح داد بماند و به تنهایی وارد معرکه شود و مقاومت کند و در نهایت نیز مزد پایداریاش را بستاند. آری کلانتر کین نیز مردی است برای تمام فصول و همین ویژگی است که اثر را تا به امروز سرپا و سرزنده نگه داشته است.
فیلیپ دراماند درباره ماجرای نیمروز مینویسد که واقعاً نمیتوان گفت که یک ماجرای نیمروز واحد و بیابهام وجود دارد. این فیلم نیز مانند هر فیلم دیگر، چندین مرحله را از سر گذرانده؛ داستان کوتاه، فیلمنامه، مرحله تولید، متن نمایش خصوصی، متن نمایش عمومی و ارزیابیهای بعدی. بعد از اینها نیز به سرعت وارد چرخه طولانی و همیشگی پخش مجدد، بحثهای انتقادی و تحلیلی و حافظه فردی و جمعی شده است. این فیلم از طریق زمینه کلی وسترن و عناصر روانشناختی، اخلاقی و نمادیناش بر واقعیتهای اجتماعی دوران خودش تأمل میکند و به این منظور، فرمولبندیهایی تقریباً انتزاعی را به کار میگیرد که نمیتوان تفسیری قطعی از آنها بهدست داد. مهم این است که توجه داشته باشیم اگر ظرایف معقول اثر را به احکامی قطعی درباره محتوا و مواضع سیاسی کاهش دهیم آن را به فیلمی متفاوت و فروتر تبدیل کردهایم و چنانچه پیچیدگی و شکوه بیش از اندازهای را به فیلم تحمیل کنیم، رمزگان بیپیرایه آن دوران را که در آن متجلی است نادیده گرفتهایم1.
- دراماند، فیلیپ (1386)، ماجرای نیمروز، ترجمه محمد شهبا، تهران: هرمس. ↩︎